X
تبلیغات
رایتل

صدای پای بهار

دفترچه اشعار کاف شین
یکشنبه 13 دی 1388

داستان شبیخون

 

وقتی پدر از راهزنها حرف می زد

بابک مثال گربه را در برف می زد

 

قتی که دنیا را سراسر آب می برد

سیمای ما را داشت کم کم خواب می برد

 

شبها صدای دزد مالم برد پر بود

سیما ز دست خنده هایش روده بر بود

 

بیچاره بابک رفت و گم شد در هیاهو

می گفت من چت می کنم در سایت یاهو

 

 دزدی ؛ شبیخون ؛ کاروانها خفته در خون

هر نوسفر از بهر خفتن گشته مجنون

 

زنهای رهزن ها جدائی ساز و طناز

هر گوشه مشغول می و آواز و پرواز

 

همواره می خواندند مقصد حال ؟! اینجاست

غافل که گویا دختر دجال اینجاست

 

با یک نظر افسونگری می کرد و می برد

دار و ندارش را همان غدار می خورد

 

 از کاروان تا صبحدم صد نوسفر رفت

در زیر خاک افتاد و خونش هم هدر رفت

 

حالا دگر یک کاروان بیمار مانده

صد کشته در راه سگان هار مانده

 

آری خیال رهزنان هم ترس دارد

اینها که شد صدها پیام و درس دارد

 

یاران دگر تسلیم خواب و خور نباشیم

چون اسب سر در بازی و آخور نباشیم

 

وقتی پدر گفتا که رهزن دین ندارند

ساسان نگوید ربط بر آئین ندارد

 

چیزی به مقصد گر چه در اینجا نمانده

راهی برای کافشین گویا نمانده