X
تبلیغات
رایتل

صدای پای بهار

دفترچه اشعار کاف شین
چهارشنبه 30 دی 1388

تو در طلای طلائیه خاک می بینی شهید راه خدا را هلاک می بینی

توئی که منتظر روز فتح ایرانی

و من که منتظر روزگار پایانی

 

و خون تو که سر بوف کور خواهد ریخت

و خون من که برای ظهور خواهد ریخت

 

توئی که خام نداهای خام تر ز خودی

توئی که عاشق والائی خدا نشدی

 

و من که گریه برای حسین جان من است

شهید راه خدا گشتن آرمان من است

 

توئی که نام وطن می بری برای خودت

شبیه او نشدی تا کنی فدای خودت

 

توئی که خاطره های وطن برایت نیست

توئی که ژاله و اروند و فکه جایت نیست

 

منی که از تب داغ هویزه می آیم

ز روضه عطش و خون و نیزه می آیم

 

تو از شلمچه و از خاک و خل چه می دانی

به من بگو  که ز نیزار و پل چه می دانی

 

تو در طلای طلائیه خاک می بینی

شهید راه خدا را هلاک می بینی

 

اگر چه من گنهم  کمتر از تو اینجا نیست

ولی مگر وطنت را کویر و دریا نیست

 

تو دشمن عرب شادگان و اهوازی

عرب به حکم تو  پست است پس توئی نازی

 

نوای هوی و متال است و پاپ و راک تورا

چه باک از وطن و حفظ آب و خاک تورا

 

کمی صدای سکوت شبانه را بشنو

کمی صدای نی عارفانه را بشنو

 

کمی فقط به خودت فکر کن کجا بودی

کجائی و به کجا می روی که فرسودی

 

به باکری که فقط ایستاده می خوابید

که نه روی شکمش توی جاده می خوابید

 

نخواستم که نصیحت کنم خودم محتاج

فقط بدان که زدی بر وطن تو چوب حراج

 

به برگ گل نگری دفتر است و سابقه ای

تفاوت من خل با توئی که نابغه ای

 

کشیده ام به سراپای کافشین آتش

فراق می کشدم  آیه ای بخوان آرش